شطحيات عموقاسم


یک... دو... سه... ... ...

2
1- روز عرفه با خانواده وسیع و پرجمعيت خودم (هرچند دونفريم) رفتم به قطب عالم امکان، اسلامشهر... دعای عرفه بود... بعد آقای کيانی گفتند با خانواده ای؟ گفتم بعععله. گفتند میای بریم یه جای خوب؟ گفتم: کجا (و بلافاصله از پرسشم پشیمون شدم)... گفتند:يه جای خوب... مگه ميشه من تورو جای بد ببرم؟ گفتم: بریم. دست عیال رو گرفتیم و رفتیم با آقای کيانی و مادرشون. آقای کيانی نشستند پشت فرمون و زدند دنده يک. ماشين آقاجان از کنارمون رد شدن و ... آقای کيانی گاز دادن چسبیدن به ماشین آقاجان... غروب شد. تصور کن چی میشه یه موقعی که دقيقاً پشت سر آقاجان نماز بخونی به همراه عده ای انگشت شمار، و بعد روبروی آقاجان سر سفره بشینی و افطار کنی اونم در غروب روز عرفه. یا قابض و يا باسط.

2- صبح روز عرفه، روزی که رسمه که قربانی میگیرن، دست ابراهيم تقدير، علیرضای عزیز (صفی خانی)، رفیق دوست داشتنیم، همسایه عزیزم، هم دانشکده ای ماهم، دوست مهربونم... رو به قربونی گرفت...

- دخترش دو و نيم سالشه
- دو ماه ديگه قرار بود دفاع کنه از رساله دکتراش
- دیشب تو راهروی خوابگاه، خانومش گريه کرد.

يه کی تيرت برد يه کی که مونت .... يه کی دل خوه ش کرد وه خونه مونت

عليرضا جان! روحت شاد.

الفاتحه

H   O   M   E

پنجره عمو